عاشق کیر


Friday, January 07, 2005



لاله


سلام
چند وقتی بود که مطلب جدیدی به وبلاگم اضافه نکردم و راستش را بخواهید اصلا خودم هم سری به آن نزده بودم تا این که امروز آمدم و مثل همیشه سری زدم و میل های رسیده را چک کردم و دیدم که یکی از دوستان مطلبی را ارسال کرده و چون قبلا گفته بودم که خوشحال می شم مطالب شما را تو وبلاگم قرار بدم نوشته این دوست عزیز را به نقل از ایشان تو وبلاگم قرار می دم هرچند ربطی به هم جنس بازی نداره.
راستی حقیقت داشتن ماجرا و یا این که همه آن خیالی است یا نه را به نویسنده متن واگذار می کنم – به هر حال من به قول خودم عمل می کنم درضمن نویسنده خودش را پژمان معرفی کرده و خواسته که دوستان نظراتشان را در همین وبلاگ اعلام کنند.

با توجه به نوع رشته تحصیلم تو کلاسهای ما که هیچ، تو دانشکده ما هم یک دختر نبود ( اشاره ای به رشته تحصیلی خود نکرده اند ) و من هم حسابی کف کرده بودم و خیلی دوست داشتم دوست دختری ، چیزی داشته باشم و اصلا برام فرق نمی کرد که دختر دارای چه شرایطی باشه و چه جور دختری باشه. از بخت بد تو فامیل هم دختر هم سن و سال وجود نداشت. دوستام و هم سن و سال های فامیل هم از خودم بی دست وپا تر بودن و خلاصه هیچ راه حلی برای خودم نمی تونستم پیدا کنم.
تا این که یک روز یکی از واحد های آپارتمان ما خالی شد و مالک آپارتمان آن را به یک خانواده جدید اجاره داد. البته با توجه به تعداد واحد های زیاد بلوک ما این مسئله چیز مهمی نبود و خیلی پیش میامد که خانواده ای بروند وبه جای آنها خانواده دیگری بیان. تا چند روز بعد از آن هم من اصلا هیچ کدام از اهالی آن خانه را ندیدم تا این که یک روز وقتی از دانشکده بر می گشتم دم در ورودی ساختمان دختر بچه 8-9 ساله دیدم که معلوم بود از مدرسه بر گشته و پشت در مونده و قیافه اش از ناراحتی زار می زد. ازش پرسیدم خانوم خانوما پشت در نشستی، منتظر کسی هستی ؟ با حالتی که نشان می داد که دوست نداره با غریبه ها حرف بزنه گفت منتظر مامانم هستم. خلاصه با کمی سوال و جواب فهمیدم بچه همان خانواده جدید است. ازش خواستم بیاد خونه ما تا مامانش برگرده که اون هم خیلی محکم گفت نه مامانم زود میاد. خلاصه دیدم راضی نیست و من هم رفتم بالا و به مادرم موضوع را گفتم و مادر ما هم که نقش ننه بزرگ بلوک را بازی می کرد رفت و دختر را آورد خانه و بعد هم از دختر شماره محل کار پدرش را گرفت و .... معلوم شد که پدر و مادر دختر در برنامه خودشان اشتباه کرده بودند و اگر مادرم نمی رفت دخترشون را بیاره خونه بیچاره باید تا شب دم در می موند خلاصه بعد از یکی دو ساعت زنگ در خونه ما زده شد و من رفتم در را باز کنم وقتی در را باز کردم یکه خوردم خانم زیبا و بسیار جوان که اصلا بهش نمی خورد مادر آن دختر باشه پشت در بود. خلاصه از ما تشکر کرد و دست دخترش را گرفت و رفت.
چند روز گذشت و دوباره دختر همسایه که حالا می دونستم اسمش پریسا است را دوباره دم دردیدم ولی این با خودش سلام کرد و خندید و گفت امروز دیگه پشت در نموندم و منتظر دوستم هستم که قرار با هم به – حالا یادم نیست کجا - ... بریم و من هم خندان ازش جدا شدم و رفتم بالا . تو راه پله مادر پریسا را دیدم – واقعا زن قشنگی بود، خیلی زیبا و خوش هیکل – دوباره بابت ماجرا چند روز پیش از من تشکر کرد و من هم که بدم نمی آمد بیشتر با او حرف بزنم موضوع را کش می دادم که یک مرتبه دیدم مردی به سمت آن خانوم آمد و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت لاله دیر میشه ها . اول فکر کردم آن مرد باید پدرو یا برادر بزگترش باشد ولی وقتی ما را به هم معرفی کرد فهمیدم که شوهرش است به همان اندازه ای که از دیدن او برای اولین بار یکه خوردم از شنیدن این موضوع هم یکه خوردم. وقتی رسیدم خونه موضوع را به مادرم گفتم مادر ما هم که عملا فضول محل است – البته خوب نیست آدم این طور در مورد مادرش حرف بزنه ولی خوب حقیقت تلخه – گفت آره مرده دکترا مهندسی مکانیک از یک دانشگاه خارجی است و....حالا 50 سال بیشتر داره ووقتی آمده ایرون یک دختر 18-19 ساله را گرفته و حالا هم اگه کسی نگاه کنه فکر می کنه پدر و دختر هستند.
بعد از آن روز هر روز سعی می کردم یک جوری سر راه خانم لاله و دخترش قرار بگیرم دیدم پریسا عملا صبح که میره مدرسه ظهر یک ساعتی میاد خونه و بعد هم برای شرکت در انواع و اقسام کلاس ها فوق برنامه زبان و موسیقی و ... می ره بیرون تا شب که با پدرش برمی گرده و لاله خانوم هم با این که کار نمی کرد عملا حدود ساعت نه و ده از خانه بیرون می زد و تا شب خونه نبود البته برنامه اش چندان منظم نبود و گاهی اصلا از خونه خارج نمی شد و گاهی در طی روز چندین بار می آمد و می رفت . آقای خونه هم که صبح ها معلوم نبود کی از خونه خارج می شه و شب های با دخترش بر می گشت . خلاصه کار ما شده بود پاییدن این خانواده البته اونها متوجه این موضوع نشده بودن .
تا این که یک روز مثل همیشه وقتی که داشتم به سمت دانشگاه می رفتم طبق معلوم برای خریدن چند نخ سیگار به جای این که همان نزدیک خونه خودمون سوارتاکسی شم تا نزدیک میدان پیاده رفتم و از دکه دور میدون چند نخ سیگار خریدم و یکی را روشن کردم و نرم نرمک براه افتادم تا سیگارم تمام شده و بعد همان جا کنار خیابان منتظر تاکسی شدم هنوز چند لحظه نگذشته بود که دیدم ماشینی جلوی پام ایستاد. نگاه کردم دیدم لاله است. تعارف کرد و من هم بی معطلی سوار شدم. همین که سوار شدم دیدم که مانتوش کنار رفته و رانهاش در نهایت قشنگی بیرون افتاده – البته رانهاش لخت نبود و شلوار پوشیده بود البته چه شلواری – و با هر دنده عوض کردنی و یا ترمز گرفتی با حرکت های موزون بالا و پایین میشدند . انقدر محو تماشای ران های لاله شده بودم که عملا درطول زمانی که با هم بودیم چشم از رانهاش برنمی داشتم – گمان کنم خودش هم متوجه شده بود ولی عکس العملی نشان نمی داد. از حرف های که بین ما ردوبدل شد چیز زیادی یادم نمونده و فقط یادمه که از من دلیل این که چرا این همه دور از خونه تاکسی میگیرم را پرسید که من هم با وجود این که دزدکی سیگار می کشیدم راستش را به لاله گفتم و بعد هم گفت البته مادر پدرم خبر ندارند. خلاصه اون روز لاله تا نزدیکی های دانشکده مرا رساند.
بعد از آن ماجرا چند بار دیگه هم آن موضوع تکرار شد. کم کم با هم دوست شدیم و در مورد خانواده و خودمون بیشتر حرف می زدیم. فهمیدم حدود 5-34 سالی داره و شوهرش هم 55 سالشه وقتی به اختلاف سنی خودش و شوهرش اشاره کردم کمی دلخور شد و گفت که عادت کرده و شوهرش را هم دوست داره. به صورت خیلی سر بسته به مسائل جنسیشون اشاره کردم و گفتم که این اختلاف در رابطه زناشوئی شما مشکل ایجاد نمی کنه که لاله هم خیلی رک جواب داد فعلا که از جوان های این دوره زمونه توانش بیشتره . جا خوردم و دیگه مسئله را ادامه ندادم.
دفعه بعد اون از من سوال کرد راستی تو برای مسائل جنسیت چه می کنی ؟ کف کردم نمی دونستم چه بگم. کمی مِن مِن کردم و گفتم راستش را بخواهید کاری نمی تونم بکنم . خندید و گفت یعنی دوست دختری رفیقی چیزی نداری ؟ گفتم نه. خندید و گفت از بازار آزاد هم استفاده نمی کنی ؟ گفتم تا حالا که نه. ترمز کرد و برگشت به من نگاه کرد و گفت یعنی تا حالا هیچ رابطه جنسی نداشتی ؟ حسابی کم آورده بودم. با خجالت گفتم نه. تقریبا داشت قهقه می زد گفت این که خیلی بده زود تر راه حلی براش پیدا کن. بعد هم درمورد نیاز انسان به رابطه جنسی در کاهش تنش های روحی و..... کلی برام حرف زد. و یک باره برگشت و گفت آقا پژمان نمی خوای پیاده شی رسیدم.
آنقدر حواسم پرت شده بود که متوجه نشدم که باید پیاده شم. تمام آن روز تو کلاس به حرف های لاله فکر می کردم و با خودم گفتم خره خودش حرفش را پیش کشیده و آن وقت تو مثل خر وایسادی ونگاه کردی خوب بهش می گفتی که براش کف کردی و ......
روز بعد از لاله خبری نشد و مجبور شدم خودم برم دانشکده. روز بعدش سه شنبه بود و کلاس نداشتم و مادرم هم برام کلی کار مزخرف دست وپا کرده بود و تا نزدیک ظهرچند بار رفتم بیرون برگشتم خونه از جلوی در خونه لاله اینا که رد شدم دیدم که از داخل سروصدا میاد و معلوم بود که لاله خون اس . با خودم گفتم برم در بزنم و راحت حرفم را باهاش بزنم وقتی کارم تمام شد بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دل به دریا زدم و رفتم به سمت خونه لاله اینا. تعجب کردم دیدم در نیمه بازه. حالا نمی تونم بگم اون لحظه چه فکری کردم ولی تا به خودم اومدم دیدم رفتم تو خونه. دیدم سروصدای از یکی از اتاق ها میاد رفتم به سمت اتاق دیدم زنی روی پله رفته و داره پرده ها را دست کاری می کنه ولی اون زن لاله نبود. زن متوجه حضور من شد و ترسید و جیغ کوتاهی زد و آمد از پله پایین بیاد که هول شد و افتاد. نمی دانستم که چه کار کنم می خواستم در رم ولی از طرفی ترسیدم که برای اون زن اتفاقی افتاده باشه بعد از کمی تردید به سمت زن رفتم و بیچاره زنه از ترس زبانش بند آومده بود وقتی گفتم دزد نیستم و از همسایه ها هستم و وقتی دیدم که دربازه آمد تو چون فکر می کردم دزد آومده کمی آرام شد – خودم هم از این که این قدر سریع اون دروغ را سرهم کردم کف کردم – از زن پرسیدم شما این جا چه می کنید؟ .خلاصه فهمیدم که خانوم مستخدمه خونه است که هر چند وقت یک بار برای نظافت میاد خونه لاله اینا. خیلی باحال بودکه با وجود این که من این خانواده را این همه زیر نظر گرفته بودم از وجود این زن اصلا خبر دار نشده بودم و حتی گذری هم اون را تو راه پله و یا محوطه ندیده بودم . زن نسبتا جوانی بود که در حد و اندازه خودش خوشگل و خوش هیکل بود . ازش پرسیدم که جایش درد نمی کنه که گفت نه ولی وقتی خواست بلند شه معلوم شد پاش مشکل داره به رانش دست کشید و گفت فکر کنم زخم شده وقتی به رانش دست کشید تازه متوجه ساق های سفید و تپلش شدم که بدون جوراب کیر هر مردی را راست می کرد اون هم کسی مثل منو که حسابی کف کرده بود خلاصه به او اصرار کردم که بزاره نگاه کنم ببینم مشکل اساسی نداشته باشه و اون هم قبول نمی کرد آخر سر به دروغ بهش گفتم من سال چهارم پزشکی هستم و زنه یک بار انگار پزشک محرم همه اسرار است دامنش را بالا زد و رانش را به من نشان داد و دیدم کمی کبود شده ولی خودشما فکرش را بکنید پسری که مدت ها بود که برای حرف زدن با یک زن یا دختر کف کرده از دیدن یک جفت ران سفید و تپل تو یک خانه خالی چه حالی بهش دست می ده. زانو زدم آرام مثلا شروع به معاینه کردم وقتی دستم به رانش خورد یکباره متوجه شدم که کیرم داره می ترکه کمی با رانش ور رفتم و آرام زنه را روی تخت نشاندم و شروع به مالیدن رانهاش کردم که کم کم زنه متوجه شد که مسئله دیگه حالت پزشکی نداره و شروع به مقاومت کرد ولی مالیدن های من کار خودش را کرده بود و اون هم حالی بهحالی شده بود و شروع کرد به مالیدن سینه هاش من هم رانش را ول کردم و دست زدم به سینه ش خیلی سریع لباس های بالا تنه اش را در آوردم و سینه ها شو لخت کردم برای منی که فقط سینه زنها را تو عکس سکس دیده بودم نمی دونید چه هیجانی داشت کمی به سینه اش دست زدم و بعد شروع کردم به خوردن سینه اش زنه به من گفت اسمش نرگسه و اسم منو پرسید و بعد دست زد به کیرم و من هم سریع شلوارم را در آوردم و نرگس کیرم را چسبید و شروع کرد به ساک زدن داشتم از شهوت منفجر می شدم کیرم را از دهنش در آوردم و گفتم برگردد بکنمت گفت چرا برگردم ؟ و بعد شورتش را در آورد و پاهاش را از هم باز کرد و گفت حالا بکن کیرم را گذاشتم جلوش و زور زدم که دیدم انگار دارم جای بر ربطی می زارم و خود نرگس کیرم را گرفت گذاشت جلوی سوراخش و با یک تکان کوچک کیرم تا ته رفت تو شروع به تلمبه زدن کردم نرگس هم انگار داشت از شهوت می مرد . و شروع کرد به آه و ناله خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم آبم آومد به نرگس گفتم داره آبم میاد بریزم توت یا نه اون هم گفت بریز. دیگه بی حال شده بودم ولی نرگس هنوز شهوتی بود و همین که کار من تموم شد خودش شروع به مالیدن خودش کرد که چند لحظه بعد با سرو صدا و ناله زیاد اون هم ارضاء شد و بی حال کنار من افتاد. چند دقیقه ای به همان حال ماندیم و بعد من دوباره توجه ام به سینه های نرگس جلب شد و اولش کمی دست به سینه هاش زدم وبعد شروع کردم به لیسیدن آن ها و نرگس هم کم کم آه و ناله اش در آومد ولی یک باره دیدم صداش بند اومد و داره با فشار دست منو عقب می زنه بلند شدم ببینم چه می خواد که دیدم ای دل غافل لاله بالای سرم ایستاده . شلوار منو برداشت و به سمت من پرت کرد و گفت گورت رو گم کن. من هم بدون هیچ حرفی شلوارم را گرفتم و راه افتادم دیدم یک بسته اسکناس هم انداخت جلوی نرگس و گفت دیگه نمی خواهم قیافه نحست را ببینم دیگه من واینستادم و رفتم ولی تا وقتی از خونه خارج می شدم صدا عذر خواهی و ناله های نرگس را می شنیدم . وقتی رفتم تو راه رو کمی منگ بودم ولی بعد رفتم پایین دم در و منتظر نرگس شدم. معلوم بود گریه کرده وقتی رفتم طرفش با حالت پرخاش گرانه ای به من گفت گم شو منو از کار بی کار کردی ، گولم زدی و همان طور ناله و نفرین کنان دور شد.
خلاصه سرتون را در نیارم که بعد از اون ماجرا لاله روی خوش به ما نشان نداد و بعد ها یک بار در جواب سوال من که چرا از دست من ناراحتی گفت تو مزخرف ترین و دروغ گو ترین انسانی هستی که من دیدم وقتی دیدم پسر پاکی هستی اهل هیچ برنامه ای نیستی گفتم که خواهر زاده ام را با تو آشنا کنم و....... ولی تو به یک کلفت شوهر دار هم رحم نمیکنی .........
خلاصه من چه فکری می کردم و لاله چه فکری می کرد.
حالا دو سه سالی می شه که من زن گرفتم و بجز اون یک بار باهیچ زن دیگه ای بجز زن خودم رابطه نداشتم ولی تا مدت ها لاله منو به چشم یک مرد هرزه نگاه می کرد – البته تا وقتی که همسایه ما بودند – وخودش برخلاف اونی که من فکر می کردم زن سالم و وفاداری به شوهرش بود

posted by bachehkoni @ 1:23 AM

0 Comments:

Post a Comment

<< Home



نوشته های قبلی

بایگانی